Follow

چنان آفت به جان افتاده که گویی آتش در خرمن، و سپیدی که بر سیاهی موی نشسته تو گویی غبار خاک او که رفته بر سر نشسته است.
چین تا چین اگر گره از پیشانی باز گشایم از این سرِ دریده هزاران افسوس بر زمین خواهد ریخت.
ای ملال شبهای تا آنچنان سیاه، ای سوارِ اسب افلیجِ روزهای ندمیده، به ناخوشی ایام نامبارک شما امید که چون این نفس فرو برم باز نیارم، که این دم، تنها متاعیست که از شما ستانم و واپس نخواهم داد.

چه داشت آیینهٔ وجودم‌، که‌ کرد خجلت‌کشِ نمودم
دو روز از این پیش شخص بودم، کنون ز تمثالْ ناامیدم

· · Web · 0 · 0 · 3
Sign in to participate in the conversation
Mastodon

Server run by the main developers of the project 🐘 It is not focused on any particular niche interest - everyone is welcome as long as you follow our code of conduct!