هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه؟

دلم می‌خواد خیلی کاراکتر وینری داشته باشم. مثلاً، برای کراشم و دوست پسرش آرزوی بهترین‌ها رو داشته باشم یا برای دوستام که پذیرش گرفتند، خوش‌حال باشم و بخوام که زودتر کارهای رفتنشون درست شه ولی متاسفانه یه ذات لوزر و حسودی دارم که می‌گه دیگی که برای تو نمی‌جوشه، سر سگ توش بجوشه.

کاش این‌قدر چس‌ناله می‌کردم تا حل می‌شدم و می‌مردم.

من نمی‌تونم با پذیرش نگرفتنم کنار بیام. حالا هرچقدر هم سعی کنم با دلقک‌بازی از کنارش رد شم یا با خوندن برای ارشد، ادای امید به زندگی بالا داشتن رو دربیارم ولی باز با اولین ناملایمت‌ها تمام داغ دلم تازه می‌شه.

غم‌های بزرگ علاوه بر بار روانی‌ای که خودشون ایجاد می‌کنند، غم‌های کوچیک شده‌ی قدیمی رو هم مجدد زنده می‌کنند و این‌طوری می‌شه که کار خیلی سخت می‌شه.

تنها خدمتی که جامعه می‌تونه به یه فرد افسرده کنه، اینه که شرایط به پایان رسوندن زندگیش رو مهیا کنه اما متاسفانه می‌بینیم که از همین هم دریغ شده.

غم بزرگوارن، غم، اَمون من رو بریده.

- شاید بد اپلای کردی.
- درسته. من همون کسشریم که بلد نبودم اپلای کنم و به کیر خوردن در اپلای می‌گم تقدیر. حالا که خایه‌مالیتو کردی، سیکتیر.

ای کاش دکمه‌ی آن و آفش در دسترس‌تر می‌بود.

من کسشرم و تا آخر عمر هم کسشر می‌مونم. نباید یادم بره.

فاصله‌ی بین خود واقعیم و خود ایده‌آلم روز به روز داره زیادتر می‌شه و من نمی‌تونم جلوی این رنجورتر و ناتوان‌تر و ناقص‌تر شدن خودم رو بگیرم.

حالا بر فرض که امروز با زحمت خودم رو از اتلاف وقت خارج کردم؛ فردا رو باز چی کار کنم؟

متاسفانه زیاد پیش میاد که immature برخورد کنم. حتی نوشتن همین توت هم یه جورایی از immatureییم میاد.

تقریباً هر بحرانی که نازل می‌شه، خیالم راحته که It's not my time. چرا که من احتمالاً یا وقتی می‌میرم که خیلی دارم با زندگیم حال می‌کنم یا بعد هشتاد نود سال خفت و خواری مرگم می‌رسه.

با عمیق‌ترین غم‌ها از خواب بیدار شدم و بعدش فهمیدم زلزله هم اومده بود و خب حسرت این که ای کاش این کثافت تموم شده بود، به غم‌های قبلی اضافه شد.

به‌به، عجب زمان خوبیه برای این که همه‌ی بدبختیات بیاد جلوی چشمت و بخزی تو چاه کثافت و تباهی.

ولی جداً این دانشگاه‌های غرب چطوری به عمق کسشریت من پی بردن و بهم پذیرش ندادن؟
حداقل چندین تا دام تو بکگراندم بود که انتظار داشتم گول یکیشو هم که شده بخورن و بهم پذیرش بدن.

چه های بودم موقع این توت :)))) تکذیب می‌کنم. هر جا من رو ریجکت کرده، خطر از بیخ گوششون گذشته.

Show thread

یه قطعه‌ی فلزی بزرگ متحرک رو تصور کنید که از بالا و پایین تحت فشار قرار گرفته و همین‌طور که داره به هر دو تا سطح سابیده می‌شه، جیغش بلند شده و داغ و گداخته شده؛ به پیش می‌ره. تو یه همچین وضعیتی من دارم زندگیم رو ادامه می‌دم. همون‌قدر مستهلک‌کننده، همون‌قدر آزاردهنده.

Show more
Mastodon

Server run by the main developers of the project 🐘 It is not focused on any particular niche interest - everyone is welcome as long as you follow our code of conduct!