بدبختی ما رو می‌بینی با این کمر درد باید وایسم ظرف بشورم :((

سرایدار ساختمونمون اومده در زده غیر مستقیم می‌گه چی کار می‌کنه آژیر سنسور دود رفته بالا؟! من با حوله حموم جلو در هاج و واج نگاش می‌کنم. بعد یهویی خودش رو برا چک کردن سنسور دعوت کرد داخل خونه :| غلط نکنم کاسه‌ای زیر نیم کاسه بود. فکر کنم مدیر فوضول ساختمون فرستاده بودش بیاد آمار بگیره ببینه من تو خونه تنها چی کار می‌کنم.

تهران واقعا داره خسته کننده می‌شه

فردا باید بریم شرکت این پسره و اصلا حال و حوصله ندارم :(

چه سیگار بدیه. حالم رو بد کرد

خیلی خستم حقمه یه هفته بخوابم ولی پول داشتن بهتر از خوابیدنه

ملت همه در التهاب بازی یه ساعت آینده‌اند

دارم با یه نفر که تا حالا ندیدمش نقشه می‌کشم بریم از نقطه ابتدایی مترو تهران و حومه در حالت های بر روی صندلی‌ها بشینیم دیده‌ها و تصویرهای ذهنیمون رو از آدما و فضا مکتوب کنیم. این عمل تا انتهایی‌ترین مسیر ممکن ادامه پیدا خواهد کرد تا در نهایت فرود بیایم. در این مسافرت عجیب اگه کسی میاد با آغوش باز قبولش می‌کنیم :)

اکه زمان رو در دست بگیریم خیلی از مسائل رو می‌شه حل کرد. برای این کار می‌شه بازه‌های زمانی مثلا ۱۵ یا ۲۰ دقیقه رو برا انجام فعالیتی که به اون مشغولیم رو در نظر بگیریم. این مدت که گذشت بریم با یه آنتراکت که می‌تونه نوشیدن مقداری آب باشه به خودمون استراحت بدیم و بعد بریم سراغ ادامه کار یا فعالیت بعدی.

وقتی می‌شنید روی صندلی‌های زیبای رستوران و به پرسنل خوش‌برخورد لبخند می‌زنید و منتظرید تا وعده غذایی خوش طعمتون رو نوش جان کنید آگاه باشید اون پشت آشپزخونه‌ای قرار داره که در اون ده‌ها تن در شرایطی پر استرس بدون بهره‌مندی از حقوق اولیه زیر دست یه کارفرمای عوضی و بد دهن برای یه قرون دوزار دارند عرق می‌ریزند و کار می‌کنند

رفتم دندون‌پزشکی. خانم دکتر دندونم رو از عصب خالی کرده و یه تیکه پانسمان چپوند داخلش تا روزی که نوبت ترمیم بشه. متاسفانه دیشب پانسمان افتاد الان هم دندون درد تا شنبه هم هیچ اقدامی نمی‌شه انجام داد چون همه جا تعطیله!

یه روز دیگه هم از عمرم گذشت. روی هم رفته تجربه‌های خوبی نبود. واقعا به این نتیجه رسیدم تنهایی متمرکزترم یا حداقل اینکه جمعی که باهشون می‌پرم باید آدمای کم‌حاشیه و باملاحظه‌ای باشن

دلم پلوقرمز خواست. دیشب هم بوش رو می‌شنیدم

برم پیش جورج اورول جونم ببینم عاقبت آس و پاسیش در پاریس و لندن به کجا رسید

دیشب برا اولین بار (امیدوارم آخرین بار) رفتم زیر دستگاه ام آر آی. یکی از ترسناک‌ترین و عجیب‌ترین تجربه‌های زندگیم بود. بی‌حرکت و ثابت روی یه نقاله خوابونده می‌شی حتی نمی‌تونی سرت رو این ور و اون ور کنی یا نفس عمیق بکشی. نقاله می‌برتت داخل یه استوانه تنگ. اون لحظه که وارد استوانه شدم فقط به این فکر می‌کردم که نکنه این گیر کنه. نکنه زلزله بیاد و من نتونم خودم رو بکشم بیرون. صدای غژ غژ دستگاه که داره مغزت رو اسکن می‌کنه هم واقعا رو اعصابه. اون لحظه آخرکه ازداخل دستگاه دراومدم واقعا خدارو شکر کردم

خواب می‌دیدم پاسدارای پادگانمون با پادگان مجاوردرگیر شدن. ما تو میدون داشتیم دو انگشتی دست می‌زدیم با سرود «ایران وطن من» یهویی سرهنگ داد زد ساکت و روی کوه رو نشون داد که آرایش نظامی گرفته بودن و صدای غرش تیراندازی از دو طرف میومد. اولین فکری که از ذهنم گذشت این بود: ای وای که امروز همه لغو مرخصی شدن!

امروز بولوار کشاورز برا خودش جیگری شده بود. رنگارنگ و پاییزی با نم نم بارون. آدم دلش می‌خواست یه یار پالتو قرمز و لب ماتیکی داشته باشه با هم تو این مسیر راه برن و از فضای پاییزی به علاوه موزیک جز که در هدفون مشترکشون پلی می‌شه لذت ببریم.

روزای اول آموزشی که همه تو «کما» بودن و هیچ‌چیز آشنا و قابل‌تحمل نبود قبل از هر وعده نماز نوحه «مدافعان حرم» پخش می‌کردن. بچه‌ها ترسیده بودن نکنه می خوان ببرنمون سوریه!

Show more
Mastodon

Follow friends and discover new ones. Publish anything you want: links, pictures, text, video. This server is run by the main developers of the Mastodon project. Everyone is welcome as long as you follow our code of conduct!